تبلیغات |
و دشت است خلوتم | ||
![]() زن آفریده شدم و مردانه زیستم ... مادر شدم و پدری کردم ... پ.ن : شکیبایی ندارد بیش از این با غم دل تنگم ... [ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ گندم ]
آغوش من خالی ست... دستان من سرد است... یک قبر کوچک در خیالم نقش میبندد ... هر شب میان خواب و چشمانم که میبارند ... کابوس نوزادم که بیمار است و می گرید ... من مو پریشان میکنم اما چه بی حاصل... در پشت درهایی که ممنوع است ورود من ... آغوش من خالی ست... طفلم درون قبر ... [ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ گندم ]
مرورم کن ، خط به خط از نو ...
[ جمعه 27 آبان 1390 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ گندم ]
![]() از هجوم این حقیقت بی رحم ، پشت سکوتم سنگر گرفته ام ... و اشک های معصوم و به زانو فتاده ام مجالی برای فرصتی دوباره نمیابند .... و گونه های صبورم اینروزها از هر چه باران است بیزارند ...
[ چهارشنبه 26 مرداد 1390 ] [ 09:19 ق.ظ ] [ گندم ]
من چه نویسم که در دلت بنشیند من چه سرایم که در تو همهمه ریزد برگ دریغی ز شاخ فکر تو افتد چشمه ی مهری ز سنگ چشم تو خیزد؟ آن همه کم بود ،شعر و شور و کنایه؟ با رگ سرد تو این ترانه چه گوید؟ شخم زند خاک سینه را تپش دل جز گل یادت در این عقیم نروید از من ، هر کوره راه وسوسه بگسست جانب شهر تواش روانه نمودم هر روز از خویشتن بریدم پیوند هر شب در کوچه های یاد تو بودم خانه ام از خنده ی غریبه خموش است خاطرم آزرده از نوازش یاران نام تو غلطد درون خونم کافیست از پس این در ، چه ضرب پنجه ، چه باران با همه مهتاب ها ،که پای تو را شست با همه خورشیدها ، که چشم مرا سوخت چون گل تصویر سر به راه تو ماندم هر تپشم حسرت پیام تو اندوخت گفتم شاید شبی تو ، چون همه شب ، من چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد پنجره بر باد سرد شب بگشایی ماه به رخسار وهمناک تو تابد گفتم شاید شبی ، زخشمی زیبا پاره کنی پرده ی شمایل پرهیز گیسو افشان کنی به صفحه ی دفتر کاغذ بی جان کنی به نامه گل انگیز شاید تنها منم به یاد تو خرسند شعرم شاید نه غم دهد نه ملامت نامم چون میوه ای ، فراموش از چشم خشک شده لای شاخسار خیالت شاید ، اما گمان بد نکنم هیچ آن همه افسانه های مهر ، هوا نیست چشم تو سوگندش
ار دروغ درآید یک سخن راست در زمین خدا نیست. منوچهر آتشی
پ.ن: هستم اما مدهوشم ... بی خیال گرمای تابستانم و چشم انتظار سرمای زمستانی مهربان ...با سلام [ چهارشنبه 1 تیر 1390 ] [ 10:16 ق.ظ ] [ گندم ]
ناامید نباش از روزگار رفیق،قدیمیها اگر رفتند اما کسانی آمدند از روزهای نو ...از لحظه های نو با گفتارهای نو ... یاد رفقای قدیم گرامی و عزیز ... اما روزگار بی معرفتی ست دلاور ... روزگار دغدغه های فکر و ساعت های آنقدر شلوغ که همسایه ات را فراموش میکنی ... چه رسد به احوال پرسی ساده ... من مدتها پیش به این نتیجه رسیدم ... که چه حاصل از این نوشتن ها و صفحه سیاه کردن ها ... از همان زمان که این دکمه های مربع شکل مرتب جایشان را به قلم و خودکار دادند ... از همان روز که ناگهان برگ سفید دفتر کنار رفت و این صفحه ی نورانی پیش چشم نمایان شد شاید رفاقت ها هم عوض شد ... همه چیز شد مجازی ... عشق ... امید ... آرزو ... و متاسفانه دوستی ... در روزگاری که برادر به برادر رحم نمی کند چه انتظار از رفاقت های مجازی؟ گله نمیکنم ... اما مدتی ست گرفتار سکوتم ... از زمانی که دیگر هر روز بی خبری از فیروزه ها و داریوش ها و گلبرگ ها دلم را تنگ کرد ... هر از چند گاه دقیقه ای را به مرور یک خاطره از پارک قیطریه میگذرانم ... مبادا فراموشم شود سنگ صبورهای روزهای تنهایی و سیاهم را ... من سکوت را اینطور تعریف میکنم ... هر زمان نتوانم حرف دلم را به زبان برانم یعنی سکوت کرده ام ... وگر نه این سلام ها و شب بخیر ها عادت شده اند جان خودت ... [ دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ گندم ]
![]() باید بخوانم امشب... آواز ناشناسی گویا مثل پرنده ای حیرت زده بر گنبد کبود خیالم می چرخد... گویا سه تار مرموزی زیر گریز پنجه ی پر زوری از دور دست خاطره در باد مینالد... پایی فرار می کند از من شتابناک... پایی سبک می آید... چیزی شکفته....شاید... چیزی شکسته در من... می دانم... جریان ناشناسی... رازی... آوازی... باید بخوانم امشب.... میخوانم.... شاعر : منوچهر آتشیتقدیم به خبرهای خوش ... [ سه شنبه 30 فروردین 1390 ] [ 02:59 ب.ظ ] [ گندم ]
آشفتگی نکن ای با قفس غریب چشمان من تر است لبخند تو طبیب ای با قفس غریب فصل بهار شد آمد شکوفه و صد غنچه باز شد سال دگر رسید با روزهای نو بگشای پنجره ، بهار از آن تو برخیز کودکم ، ای مرد کوچکم غم را به من سپار چه بسیار، چه کم [ چهارشنبه 24 فروردین 1390 ] [ 05:34 ب.ظ ] [ گندم ]
![]() بهار را باورکن... حتی اگر قلب کبود تو گرفتار زمستانی طولانی ست .... بگذار با رقص سماء شکوفه های جوان قلبت به پا خیزد ... بر طبل سینه ات بکوبد و صدای تپشش گوشت را از هر چه زاری ، بیزار کند ... دستت را به بهار بده ... اینجاست ، پشت پنجره ، منتظر تو ... عمرش اگر چه کوتاه است اما نشاطی به روح تو میدهد پایدار ... بهار را باور کن ... سال نو مبارک ... گندم. با سلام. [ جمعه 27 اسفند 1389 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ گندم ]
دو سال گذشت ... کسی نمی داند به حال ما چه گذشت ... هر صبح چشم گشودم و بغض دوری او تا شام خاطرات خوش از چشم تر گذشت... هر شب به امید دیدنش در رویا نیمی به بغض و نیم دگر هم به خواب گذشت دلم برای لحن صدایش تنگ است برای ساعتی که در بر آن ماه گذشت تمام لحظه ها ی من حدیث دلتنگی ست بخوان غم دل از روایتی که گذشت ... [ چهارشنبه 20 بهمن 1389 ] [ 10:23 ق.ظ ] [ گندم ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||